جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

پرت و پلا ...

دستام بزور از لابلای خرت و پرت های روی میز به کیبورد میرسه ... فلاکس چای ،شورت ،جوراب ، کتاب ، سی دی ، کلی کاغذ سفید و خط خطی، ....
خواستم برم سفر نتونستم ....هیچ کس نمیدونه این آدم به ظاهر منظم و مداوم ،داره از درون ویران و منهدم میشه ....  شدم بادام تلخ ... همه تُفم می کنن ...
یه نفر که واسه من خیلی محترمه حالش زیاد خوب نیست انگار اعصابش بد جور بهم ریخته ....نمی خواد حرف بزنه ... منم که دلداری دادن بلد نیستم ... کاش کنارش بودم .... خاک بر سرم دستم از همه کوتاهه ...
یه نفر بد جور رید تو اعصابم .... منم براش نوشتم" یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم" .... گذاشتم تو وبلاگ ... یکروز بعد بَر ِش داشتم .... یکم دقت کردم ، متوجه شدم از همه بی سروپا تر منم ... .
به یه نفر خیلی حسادت کردم ... نمی دونم چرا !!! ...
از همیشه تنهاترم ... صبح ها ملازم پدرم هستم ... ورزش صبحگاهی ....
دوتا پرتره کشیدم ... افتضاح ... هرکی میبنه میگه عالی شده ... از من خرتر هم وجود داره ...
مثِ تارزان شدم ... مو و ریش بلند و آویخته ... اخمو ... تکیده و دور از همه ... این اتاق هم که شده جنگل ...
دیشب به یک نتیجه رسیم ... من واقعا دروغ بلد نیستم ... واقعا بلد نیستم ... اما میخوام یاد بگیرم ... باید یاد بگیرم ... وقتی همه میخوان دروغ بشنون من چرا نگم .... حالم از تعهد به خودم بهم می خوره...
موظف شدم که نقاشی کنم ... بنا را گذاشتم بر این که منزوی ام ... ایستاده ام به نظاره ... خیلی حساس شدم ، خیلی ...
....
زندگی ام شده مثِ انتهای فیلم ۸.۵ فدریکو فللینی ،نورهای تند و صریح کمرنگتر میشوند و فضا تاریکتر و مبهمتر ...
نمی دونم کجا ایستاده ام ...!!!!!!!!!!!
حوصله ندارم زیاد حرف بزنم ... وگرنه تا فردا باید پرت و پلا بگم .....

پنجشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

عکس* 3

اين عكس رو تقريبا دو سه ماه پيش گرفتم ....
جلوي موزه اي كه نزديك خونه ماست ....
زودتر ميخواستم نشون بدم ... اما كابل موبايلم گم شده بود ....تا اینکه ،امروز پيداش کردم ....
به نظر من عکس جالبیه ... شاید طراح با نمادها آشنایی نداشته ....
یا شاید هم ، میدونسته داره چی کار میکنه و از خودمون بوده .... 
بهرحال دست اش درد نکنه ....
.....
در ضمن ، صد و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطیت ، این خیزش عظیم مردم ایران بسمت ترقی و پیشرفت را گرامی میدارم ... صد سال از آن جنبشی که با پاکدلیها آغازید ، می گذرد اما همچنان، بسیاری از آن آرمانها و اندیشه های بلند، ناکام و ساقط مانده است ... این مناسبت بهانه ای شد تا امروز، نگاهی دوباره داشته باشم به تاریخ مشروطه ی ایران ، اثر جاودانه احمد کسروی .

سه‌شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

"خاله وارونه و بچه های گیج اش "

سل ... ا...ا...ا...م
دخترخانمهاي نازنازي ... آقاپسراي لپ گلي ....
حالتون خوبه ؟.... عزيزاي دلم .... گلهاي آفتابگردون ...منتظرم بودين ؟!!!
خوب اومدم ديگه ....اومدم تا بازهم شاد و خوشحال بشين ...
بچه ها، راستي، به مامان و بابا كمك مي كنيد ... چي ؟ ... نمي شنوم ...بلندتر بگيد ....چي ؟؟؟
آها... كمك مي كنيد ... بارك اله... آفرين ... صدآفرين ...هزار آفرين به شما دختر و پسراي خوب ....
بچه ها، راستي، شبها مسواك ميزنيد تا موش دندوناتون رو نخوره؟ .... مامان و بابا رو قبل از خواب بوس مي كنيد ؟
بعله .... من مي دونم كه اين كارها رو مي كنيد ....
بچه ها جونم ، شبها زياد آب نخورين .... واي واي .... چون يه موقع شيطون مياد به خوابتون ، زيرتون رو خيس مي كنيد ... واي واي .... از اين كارهای بد نكنيد عسل هاي خاله ....
بچه ها جونم اگر يه بار بابا پول نداشت كه براتون غذا بخره و از گرسنگی داشتین میمردین ... بهش غر نزنيد ...لامپ هاي اضافه رو خاموش كنيد ... چون ما تو تحريم هستيم ...راستي مي دونيد تحريم چيه ... نمي دونيد؟!! .... خوب مهم هم نيست ...اصلا چرا بدونيد؟!! ...
اين حرفا مال آدم بزرگ هاست !!... شما كه هنوز چيزي حاليتون نيست!! ...الهي خاله قربونت بره .. قند و عسلهاي خاله .
بچه ها، راستي نماز مي خونيد ..... چي ؟ نمي خونيد ؟ .... واي واي واي ... ديگه از اين حرفها نزنيد ...واي واي .... اصلا غلط مي كنيد كه نمي خونيد... بعله !!!! پس چي فكر كردين هم اش كه نبايد تصدقتون برم گاهي وقتها هم خاله عصبي ميشه ديگه ....
گريه نكنيد ... آخه خاله رو عصبي مي كنيد ... از آزاديهاي كه بهتون مي دم ،خيلي سواستفاده مي كنيد .... خاله فداتون بشه، من واسه خودتون مي گم كه نماز بخونيد .... بايد نماز بخونيد، تا خدا، مامان و باباتون رو، ازتون نگيره ... بايد نماز بخونيد، تا هميشه تو امتحانا، نمره هاي خوب خوب بگيريد ... آره ...عزيزاي دلم نماز يادتون نره ...
عزيزاي خاله ... الهي من قربونتون برم يه بار دوست دختر يا دوست پسر پيدا نكنيد ... واي واي واي ... خدا جيزتون ميكنه ...اوف ميشين .... اين كارها، مال ماها نيست ... مال آدم بدهاست ... اونها كه دوست شيطون هستن ... ما که فرشته ایم ... اصلا احساس نداریم ....
بچه ها جونم .... يادتون باشه اگه تو آينده بچه دار شدين ....صاحب يه دخترخانم گل يا یه آقا پسر تپل و مپل شدين ...اسمش رو هر اسمي نذارين ... چي بذارين؟!! ... الهي خاله فداتون بشه... الان بهتون میگم ... مثلا اگه بچه تون دزد و خلاف كار شد اسم رو سنگ افتادش رو بذارين : بيتا ... ساسان ... فرهاد ...مهران ...شيدا  ...
اما اگه بچه تون ...كه الهي خاله فداش بشه ...مثل خودمون خوب و قديس و پاك شد، اسمشو بذارين : رضا ... محسن ...زينب ...طاهره
بچه ها جونم، اگه يه روز بزرگ شدين ... خانم و آقا شدين ... يه كار بد رو اصلا انجام ندین ... ربا نكنيد .... اين كار هم اگه بكنيد ... بازهم جيز ميشين ....پولتون رو زياد كنيد ...زيادِ زياد ...خيلي زياد ...بعد ببرين بذارين تو بانك ... تا اونم بهتون سودهاي زيادِ زياد بده ...این کار خیلی خوبه ... چون شما پولتون رو با خاله قسمت میکنید ...و هم خاله خوشحال میشه و هم شما... 
الهي من براتون بميرم كه انقدر حرف گوش کن هستین .... اصلا شما رو خدا آفریده که خاله از صبح خروسخون تا بوق سگ، براتون سخنرانی کنه و چیزای خوب خوب یادتون بده و شما هم نق نزنید ...
بچه هاي گلم ... عزيزاي دلم ... برنامه امشب تموم شد ...كانال رو عوض نكنيد ...خاله مي خواد براتون يه آهنگ اشك آور و سوزناک پخش كنه تا جیگرتون حسابی کباب شه ...راستی، داشت یادم میرفت...یادتون باشه انگشت تو دماغتون نکنید ... 
الهي من فداتون بشم ...تا فردا شب خدا نگهدارتون ....
.......
همه ي اين پيام ها و پند و اندرزهاي مهم و شيرين و سازنده، هرشب از يك سريال خوش ساخت و هنري ،كه تني چند از اساتيد هنربند كشورمان در آن حضور دارند به گوش مردم خوبمون ميرسه ...
من هم يك ربع آخر اين سريال رو بعلت تقارن پخش آن با حضورم در كانون گرم خانواده و صرف شامي خوشمزه، بلاجبار باید تماشا مي کردم ....من كه خداييش چندبار ديدم كلي آدم شدم ...ترسيدم ادامه بدم بشم فرشته!!! ....  واسه همين ، يك هفته اي ميشه كه بخاطر امتناع از كمال و رسيدن به آدميت ترجيع ميدم شام رو تو حیاط ،تنها بخورم ....خوب ،من شعور ندارم ديگه... دركم به اين حرفهای قُلُمبه سُلُمبه نميرسه....
شما هم ،حتما ببينيد و سعي كنيد به اين نصيحتها گوش كنيد  ...مشغول الذمه ي من هستين ، اگه تماشاي اين اثر فاخر و ارزشمند رو از دست بدين ... حتما ببينيد ....و سعی کنید آدم بشید ...
آقا جان ،چرا لج می کنید ؟!!! ... خوب آدم بشید دیگه ......
 

شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۹

یه شب ...

ـ آقاپلیسه:  شما دو  تا کجا دارین میرین ؟؟ !!!!
ـ ما دوتا سوسول :... ه..ی..چ..جا ...ما اصلا جایی نمیریم ...همین جوری اومدیم بیرون یه چرخی بزنیم ....کار خلافی کردیم آقای محترم ؟
ـ آقا پلیسه : زر نزن بابا ...صدای آهنگو کم کن .... موهات چرا انقدر بلنده ... خجالت نمیکشی خودتو این ریختی ساختی... عینه بچه ک..و..نی ها ...؟
ـ ما دوتا سوسول با یه نگاه کوتاه به هم : ببخشید قربان، لباس و موی ما که خیلی ساده اس .. ایرادش چیه .... ؟
ـ آقا پلیسه : باز که زر زدی عوضی .... بیا با من بریم تا ایرادش رو بکنم تو چشات !!! ... یالا پیاده شو ... یالا ببینم ...انگار آبکی مابکی خوردین ...آررررررره ه ه .... بو میدین ... یالا پیاده شو عوضی ....
ـ ما دوتا سوسول :آبکی چیه ؟؟؟؟ نه به جون مادرم ... ما اصلا اهلش نیستیم ... به خدا دروغ نمیگم قربان ...
ـ یه مشت سوسول دیگه مثل ما که رد میشن و ما رو میبینن : ... هه ...هه ... زرد کردن ...دارن سکته رو میزنن ... 
ـ یه مشت آدم حسابی عینه آقا پلیسه : ... حقشونه ... کثافتای هرزه .. ببین چشاشو معلومه مسته ... اینا که خونواده ندارن ... یه مشت آشغالان ...علافن... حقشونه ... اگه این کثافتا ول بشن دیگه واسه مردم آسایش نمیمونه ....
ـ یه مشت آدم خیلی حسابی که تو چادر کنار خیابون به مردم خیلی خوب شربت میدن و کارای خوب خوب میکنن : ...خوب شکر خدا ... طرح شروع شده ... از اول هم باید همین جوری محکم عمل می کردیم ....
ـ و یه پیرزن که یه روز مثل ما یه سوسول بوده : الهی خیر نبینین...آب خوش از گلوتون پائین نره، که این جوونای بدبخت رو، اینجوری زجر میدین ....
... نیم ساعت بعد ... چندتا چهارراه بالاتر ...
ـ آرش سوسول : نیما ، جون تو، قِصِر دررفتیم ... مرتیکه داشت یه داستان واسمون درست می کرد ....اگه یکم دیگه گیر داده بود، بدبخت می شدیم ... دیدی؟؟ داشت به زور می ذاشت گردنمون که زهرماری خوردیم .... خوب شد نگفت ما از اسرائیل اومدیم ... هِی ... نیما با تو اَم ... چرا به من نگاه نمیکنی ...
ـ نیما سوسول خیره به خیابون : چیزی ندارم بگم ... حرفم نمیاد ... 
- آرش سوسول : ول کن بابا ... مهم نیست ... پیش میاد دیگه ... میگم خوب شد دختر نشدیم ... این بیچاره ها که دیگه از ما بدبخت ترن ....
... یک ساعت بعد ... چندده تا !! چهارراه بالاتر ...
ـ آرش سوسول : نیما، راستی شنیدی که تافل هم دیگه تو این خراب شده برگزار نمیشه ....
ـ نیما سوسول : آره ... شنیدم ...
ـ آرش سوسول : این فارسی ۱ هم که قطع شده ... پارازیت زدن ... آره؟!! ... این فرکانس جدیدش رو به من بده ... مامان دهنمو سرویس کرده ...
ـ نیما سوسول : باشه ... حتما ...
... جلوی در ِ خونه ی امیر ...
ـ آرش سوسول : هِی نیما ... هِی ... چرا پیاده نمیشی ...
ـ نیما سوسول : آرش جان من حوصله ندارم ... نمیتونم بیام ... من میرم یه چرخی میزنم بعد میام سراغ تو ... اعصابم خیلی داغونه ... باید تنها باشم ... اوکی ؟
ـ آرش سوسول : آخه .. چرا ؟ مگه چی شده ؟ ... زشته اینجوری .. من به امیر گفتم تو هم میای ...  واقعا زشته !!!! ...
ـ نیما سوسول : خواهش می کنم آرش ... اینجوری راحتترم گفتم که ،باید تنها باشم ...
ـ آرش سوسول با ناراحتی شونه ها را به سمت بالا پرتاب می کنه : باشه ... هر طور راحتی ... اما واقعا اتفاقی نیافتاده که تو بخوای اینجوری کنی ... تو دیوونه شدی ...
ـ نیما سوسول : عزیزم میام سراغت ... نگران نباش ... فقط میخوام با خودم تنها باشم ... خدافظ ...
نیما تنها در وسط خیابان ...نیما در سکوت ... همه ی تنش در سکوت ...و...
همه ی خیابان در هیاهو ... همه ی شهر در افتخار ... مردم، شاد ... مردم، خوشحال ... اینهمه عروسی ... اینهمه شادی ... چقدر مردم ، راضی ... رستورانها همه پُر ... ماشینها همه باکلاس ... اینهمه کوچه ورود ممنوع ... اینهمه خونه های خوشگل ... اینهمه ترافیک و خیابانهای وسیع ... فیلمهای تازه اکران خنده دار!!! روی پرده ها ...اینهمه رپر خوب ...اینهمه موزیک شاد ... اینهمه زندگی ...  
...نیما شکست در خویش ... نیما نشست در خویش ...و بازهم سکوت ...
صدای فرهاد، همه ی فضای ماشین رو پُر کرده ... صدای فرهاد... همه ی فریاد نیما ... همه ی فریادِ مردم ِ خاموش ِ نیما ... همه ی فریاد دنیای نیما ...
آخرش یه شب ماه میاد بیرون ....
از سر اون کوه ، بالای دره ....
روی این میدون ... همیشه خندون ... یه شب ماه میاد ... .

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹


این تنهایی رو باید باور کنم ... نمیشه از زیرش شونه خالی کرد ... من همینم .... عصر شادی مردم !!! ... عصر دلتنگی من ...
من دیگه رمقی برای رفتن ندارم ...
انگار این تنهایی را انقدر باید با خودم تکرار کنم تا عادتم بشه ، هیچ غزل تازه ای دیگه برای من شنیدنی نیست ...
سنگینی رخوت را روی تنم حس می کنم ....
غروبی خاکستری ...من در اتاقی در بسته ... ضعف بر بدنم مستولی گشته ... استخوانهای تنم زوزوه می کشند ....
این آرتروز کثافت هم دیگه داره منو از پا درمیاره ....
روزگارم از همه بیهوده تر شده است ...
کفگیرم به ته دیگ خورده است ... هرکس در زندگی یک فن را وسیله معاش خود قرار میدهد... اما من هیچ کاری بلد نیستم ...
کاش من هم، بهونه فارسی ۱ و سالوادور و خاله ربکا و ... رو می گرفتم ....
تقریبا نیم ساعت دیگه شام می خوریم ... بعد هم تا بوق ِ سگ بیدار می مانم ...
شب ها همه یکجور می گذرد ، بی خود و بی فایده ، ... فیلم ها هم برایم تکراری شده است ... هیچ حرف تازه ای ، برایم ندارند ... دیشب Grown Ups را دیدم. یک مزخرف عالی ...
.....
نور سربی رنگ موبایل، فضای تاریک اتاق را، کمی روشن می کند ....
جواب این یکی را، نمی توان نداد ... میل پایان ناپذیر من به شناختش محرکی ایست تا همین گفتگوهای تلفنی را غنیمت بدانم ...
با اشتیاق در زاویه حجم صدایش ، قرار می گیرم ...
از صدای لرزیده ام می فهمد که امروز اوضاع بدجوری افتضاح بوده ...احوالم را جویا می شود ... اما من اصلا یادم رفت همه ی آن دردها را ....
با کلامش، انتقام من را ،از یک بعد از ظهر سگی می گیرد .  
و ....
از هیچ  کس نمی گوید ... شخص سومی وجود ندارد ... تنها من و او ...
کلامش سنگین ،بیانش گیرا و پیامش هلهله ی امید ...
او یک دوست است ...یک انسان است ... همان چیزیست که خیلی ها آرزویش را داشتند .
از آن آدمهایی که با پروراندن ، پرورده می شود ...
برای ام روایتگر خلّاق و ساده و صادقی است که حق دارم برای داشتنش به خودم ببالم و پز دهم . 
پس به احترام این دوست ، که حضورش ضربان نبض و نفس ام را گهگاه از یکنواختی در می آورد ، امروز را روز خوبی می دانم ...
امروزم، با حضور این دوست ، به آسانی نمُرد و فراموش نشد ...

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

متبرک باد نام تو ...

این چند سطر را باید بنویسم تا قصوری را که جامعه ام در حقش کرد به میزان خودم جبران کرده باشم ، تا اشاره ای باشد به کارهای که باید در حقش می کردیم و نکردیم و مقاله های که باید می نوشتیم و ننوشتیم . من حق دارم به عنوان بخشی از جامعه برای این سهل انگاری و قصور خودم را نبخشم .
در روزگاری پیش از این ، چند سال پس از آنکه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را کشتند، به خواب علی اکبر دهخدا آمد و به تلخی یاردیرین را سرزنش کرد که :
" چرا نگفتی که او جوان افتاد ؟"
یعنی جوان مرد و دهخدا هراسان و خجالت زده از خواب پَرید و همان جا ، در جا ، مسمّط زیبایش را در رسای او سرود :
" یاد آر ، زشمع مرده یاد آر "
اما ما بیاد نیاوردیم و از سر ترس و تنبلی گذاشتیم تا خاطره ها و حقّانیّت ها رنگ ببازند و از یاد بروند و پروا نکردیم . پروا نکردیم از خودمان .
شاعری به کنار ، آدمی بود مهربان و شریف و دوستی بود در غایت لطف و عنایت برای سرزمینی که مردمش حافظه اشان  را در میانه ی راه جا گذاشته اند . 
هرگاه کارهایش را خواندم دلم گرفت که دستی چنان ماهر و ذهنی چنان جست و جوگر در زیر خاک مانده باشد .
ا.بامداد بی هیچ تردیدی ، از مهمترین و جست و جوگرترین روشنفکران ما بود و همچنان هم هست . در یادنامه های که پس از مرگش نوشتند گاه بخوبی به جایگاه و مقامش اشاره شد و گاه آنچنان با تکلف و تعارف آمیخته شد که وقار و حشمت و بزرگواری و آرامش اش ، پنهان ماند .
باید این چند خط را در سالمرگش می نوشتم تا کمی از بدهکاری ام  را به چونان نجیب زاده ای بپردازم .
 

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

با هم و گام های تازه ...

در این مدت کوتاه که نوشتن در وبلاگ را تجربه می کردم به  آرمان های می اندیشیدم که از کودکی ذهنم با آنها درگیر بود و هنوز هم هست. آرمانهای دور و درازی که  دور از دسترس می نماید اما معنای من را افزون تر می کند.
همه ی این راه پیچاپیچ و گاه بن بست آرمانها را باید طی کنم تا شاید به جایی برسم . در این دوران گذارِ تعیین کننده ، جایگاه پدیده ها و چشم اندازها ی مختلف برایم  متغیر می باشد  . به هر سو سر می کشم تا تکه ای از وجودم را بیابم و جدول هندسی افکارم را کامل کنم .
وبلاگ نویسی هم از همین حس نشات گرفت . اگر بخواهم به این دوره کوتاه اشاره کنم باید بگویم مجموعه بنیان های حسی ام و ترغیب و تشویق دوستانم در یکجا جمع شد و حاصل داد .
آشنایی با دنیای مجازی دوستانم  که گاه از هر عینیتی ، ملموس تر و واقعی تر می نماید ،فرصتی و غنیمتی بود برای من تا با افکار ، روحیات و رویاهای قد کشیده هم نسلانم  بیشتر و بهتر آشنا شوم . گرچه این آشنایی و مشکلات را از نزدیک لمس کردن، درد مرا افزون تر کرد اما برایم ترجمان جدیدی بود از حسرت و دریغ ، و بازگو کننده تنها ماندن ارزش های نسلی که بی حفاظ در معرض زمانه قرار گرفته اند .
همین وبلاگ ها بیانگر فرهنگ زنده ، پویا و در آغاز شکل گیری و رشد مردمانی است که با احساسات و تمایلات متفاوت در حال خارج شدن از درهای پوسیده و بسته گذشته اند . و همین نوشتن ابراز وجودی است برای نسلی که دیگر به سوراخ نمی خزد و نظاره گر جولان مرگ نیست و هنوز هم در میان این دود غلیظ نفس می کشد و هنوز هم زنده است و حقوق خود را طلب می کند .
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . چون حامل بار فرهنگي مهمي هستيم كه بي انقطاع و يكسره بايد جاري و ساري باشد . بر چهارراه حساس ِ تاريخي اي ايستاده ايم كه در آن داد و ستد فرهنگي به شكلي نوين بروز و ظهور كرده است .
این وبلاگها تنها فرصت موجود برای ابراز وجود دوستان و هم احساسان من می باشد ... گرچه برخی از کارها در محدوده ی سلیقه ی من نمی گنجد اما باز هم غنیمتی است که باید قدر دانست . بی درنگ دیر زمانی طول می کشد تا با آزمون و خطا راههای ارتباطی بهتر و قویتری پیش بگیریم و دیگر اجازه ندهیم مغلوب و منفعل باشیم . 
اگر قصد داریم به عنوان قشری فرهنگی و با تفکری عمیق در میان این هوای مسموم و تبلیغات منفی قوی و با صلابت سر پا بمانیم باید ذهن خود را به تراوش افکار نو و بدیع عادت دهیم و از دریوزگی تفکر و کم کاری و ادعای زیاد پرهیز کنیم ... تحسین های سود جویانه و حرف های ارزان قیمت جز کسالت روح و به عقب راندن ما از رتهی که در پیش داریم کار دیگری نمی کند . دوستانی که من در اینجا یافتم به اندازه ای قابلیت فراوان در عرضه کارهای خوب دارند که اغراق نیست اگر عنوان کنم آینده ی این روزنه های کوچک رسانه های بزرگی است که حرف های زیادی برای گفتن دارد .
نباید اجازه دهیم روزانه از بالا به پایین نشت کنیم و با چانه زنی خود را سرگرم کنیم ... این در واقع همین چیزی است که لومپن والتریا می خواهد . جو پوپولیستی جامعه و حاکمیت سرزمین ما ارائه کارهای متفاوت را بر نمی تابد و بسیار دوست می دارد که ما از کارهای رسانه ای تنها هدفمان ایجاد پلی باشد بین خودمان تا به چهار دیواری های خودمان سرکی بکشیم و خودمان را با این قبیل کارها سرگرم کنیم ...بديهي است كه در قوم و قبیله امروز ما، رسانه پيشتاز و آوانگارد جاي چنداني در اينجا ندارد . خوشحالم ، که در بین دوستانم ،حجم کارهای خوب  و ارزنده به اندازه ای بالا و گسترده است که چشم انداز آینده دلگرم کننده و امید بخش است . 
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . شايد جاي كوچكي باشد اما جاي محكمي است .اگر ريشه داشته باشيم  جاي پايمان سفت مي شود و نمي گذارد جاهلان و جاعلان هویت انسانی ، ما را  از جايمان بكنند و جدا كنند و چشم بسته پرتمان كنند به درون گدازه ي سيال و روان و گسترده اي كه آماده ي همراهي اش نبوده ايم.
اگر بدانيم در اين بازار آشوب  به چه ميزان مهم و كارآمد هستيم ، به فعاليت هايمان معنا و ساماني ديگر مي بخشيم . و نگاهمان به جايگاه انسان و تقدير و راه رهايي و آزادي اش نگاهي عميق تر و كارسازتر خواهد بود.
جايي كه ايستاده ايم جاي كمي نيست . در همين جا دوستان كارآمدي داريم ... وقتي آدمهايي مثل مهدي (بي اف) و يوسف و كيا (نقطه چين ها) در همين مساحت كوچك با كارهايي متفاوت همچنان مانده اند آسوده مي شوم كه سلسله كارهاي خوب ، همچنان باقي است . و لابد برخی اسم های دیگر که از خستگی امروز یادم نمی آید.!
از مدت ها پیش در برابر پیشنهاد دوستان ام برای ایجاد یک سایت سرسختی می کردم ... اما پس از ایجاد وبلاگ و چشیدن طعم خوشمزه و دوست داشتنی معجونِ ارتباط اینترنتی ، تصمیم به ایجاد این پایگاه اینترنتی گرفتم ... بدون شک آشنایی با دوستان بلاگر و مطالعه کارهای آنها مشوق اصلی من برای این کار بود ...
 من قصد ترک وبلاگ را ندارم ... اصلا ... اینجا اولین خانه ی اینترنتی من می باشد و به قول یکی از دوستانم حکم دفتر خاطراتی دارد که نگارش در آن لذت خاص خود را دارد ... بطور کلی این فضاهای اینترنتی چه وبلاگ باشد و چه سایت ، به مثابه لوح های سفیدی هستند که در اختیار نگارنده قرار می گیرد تا آنچه را که در چنته دارد ارائه دهد .
 این سایت پایگاه همیشگی من و پل ارتباطی من با  همه ی شما دوستان فهیم ام می باشد . دلیل نام گذاری سایت به نام خودم یعنی "حامی"(حامد) نام حقیقی ام و نام خانوادگی ام ، این حققیت است که می خواستم این پایگاه اینترنتی ، پدر و مادر مشخصی داشته باشد .(باباش که منم حالا مامانش کی بوده نمی دونم ... پیدا کنید پرتغال فروش را!!...) از طرفی دیگر آدمهای از بردن نام و شهرت خود هراس دارند که خلافی و اشتباهی کرده باشند ... ما که نه خلافی کرده ایم و نه جرمی مرتکب شدیم ...
باید اضافه کنم که در این سایت نوع نگارش متون و مطالب با آنچه در وبلاگ خواهد بود بسیار متفاوت است ... راحت تر بگویم باید دست به عصا راه بروم ... لااقل  از ذکر بعضی از مسائل فاکتور می گیرم ... دوست دارم در این سایت با کمک دوستانم کارهای صورت گیرد که توانایی ها و قابلیت هایمان را بدون در نظر گرفتن تمایلات و رفتارهای شخصی امان به نمایش بگذاریم ...  زمانی که برای معالجه به دکتر می رویم آیا لزومی دارد از تمایلات و مسائل روی تختخواب آقا یا خانم دکتر چیزی بدانیم ؟ اینجا هم همین است. جایگاهی برای هنر ،ادبیات ، تحلیل های اجتماعی و غیره و ذالک .  
امید است ، این نسل از قشر ما ،که در بدترین شرایط این سرزمین زیست، حضورش در این رسانه های اجتماعی  معنايي داشته باشد ... و سنگي باشيم در راهي براي نشاني و شهادتي به ديگران كه در آینده مي خواهند بيايند و نه سنگ كوري كه مانعي باشیم براي قدم برداشتن دیگران . چنانکه دیگران برای ما همان سنگ کور بودند .
 ما را از جهان دور نگاه داشتند ... و چون دور نگاه داشته شديم ؛ تصويرمان معوج تر ،كج تر و كدرتر و دورتر و نامعلوم تر مانده است و هر چه تصويرمان مبهم تر و بيم افزون تر شد در پي يافتن راهي براي آسوده شدن از اين بيم ، یا به  دیگران پيوستيم يا از دیگران گريختيم و در هر دو حالت باختیم . راهی جز ماندن و تکاپو و کاویدن برای ما نمانده است . یادمان باشد ما کم نیستیم ، ... اما باید بیشتر کار کنیم. هر کس در هر سطحی از دانش و آگاهی که باشد ، می تواند کارهای بزرگی انجام دهد و میخی باشد برای محکم تر کردن خیمه ای که شادی و آزادی و اندیشه ی پویا ،در  زیر آن برای همه ی مردم مهیا باشد .